تبليغاتX
صد سال تنهایی

صد سال تنهایی

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است...

my birthday...

سنگ روی سنگ، فرو می لغزد. موج روی موج. خواب ها، انگار آرام وقرار ندارند. در پس سنگ، در پس موج. این جا در سایه کشدار تیک تیک ساعت ها، در خستگی روزها و شب های بی مانند، پسری قد می کشد. به بلندای تاریخ، در وامانده ترین روزگاران تاریخ، پسرکی قد می کشد. انگار از همان هنگام که شلیک آغاز مسابقه را در گوشش زده اند، شمارش معکوس پایان را هم آغاز کرده اند... و این چنین از آغاز، می سرایند هرمسان زمان، در گوش پسرک؛ 1...2...3...4...5...6...7...8...9...10...11...12...13...14...15...16...17...18...19...20...

 

دیدی رفیق؟ گذشت روزگاران، به بلندای چشمی بر هم نهادن، آن هنگام که سر می چرخاندی به این سوی و آن سوی که در کجای این هستی قرار گرفته ای، یکی یکی، اعداد از کنارت گذشتند، در سکوتی که جاری می شد در هر بال اندیشه ای، 20 سال گذشت...

 

فکر کن، 20 سال یعنی چقدر؟ 20 سال، یعنی 240 ماه... یعنی 240 ماه،  به بلندای خرداد خونین 88، به انتظار، به تعلیق انتظار در چشمان آبی دختر گیسو پریشانی که ایستاده بر آستانه، روزهای سرخ را به امید باران سبز رهایی می شمارد. 20 سال، یعنی 1040 هفته، هزار هفته به خاکستری هفته های این روزگاران زمین، که زمین هم، نای ندارد از تن تشنگی اش، که کویر ترک خورده، چشم براه نسیم بارانی ست...

 

20 سال، ای یگانه ترین یار، 20 سال گذشته است... یعنی 7300 روز، 7300 روز که از پی هم آمدند و رفتند و آن سوار سبزپوش نیامد... 7300 روز که سپیده سر زد و خورشید تابید، سهره آواز خواند و آب جاری شد، خورشید سیر افلاک کرد و در پس کوه های مغرب فرو رفت، تا ماهی برآید در دل شب های تار... پس چرا، ماه شب های تار من نیامد؟... چرا سوسوی ستاره ها، در آن نقطه ثقل زمین، صورت یار مرا روشن نکرد؟...

 

175200 ساعت گذشت، و زمین هنوز همه بارهای کهن تاریخ را بر دوش می کشد، ساعت هایی به رنگ آب، سپیده، به رنگ لاله و شقایق، خاکستری و سیاه... پس چرا، هیچ ساعتی نشد به رنگ ارغوان؟...

 

10512000 دقیقه گذشت و در چرخش خاکستری دقیقه ها، نسیم پیامی برای کوچه بن بست نیاورد. تو بگو، یگانه ترین یار، که چرا ما به 630720000 ثانیه خاکستری عادت کردیم؟

 

20 سال بر من گذشت، و در من جاری شدند، نغمه های نیک روزگاران، فریاد شوق پرستو ها و آوای محزون فاخته ها... 20 سال گذشت و بر من گذشتند، روزگاران تاریخ، به بلندای ابدیت، به سکوت، سکوت، سکوت... و فریاد... به سان رویاهایی ناخوانده، به سان کارگری از اول ماه می، زنی از 8 مارس، یک ارمنی از بلوای حکومت عثمانی، یهودی از فراز جنگ جهانی دوم، جوانی از 17 شهریور، رزمنده ای از کرانه های خاک و خون اروند،  نویسنده ای از آذرماه 77، دانشجویی از تیر 78، ... و جوانی از خرداد 88...

 

فریادی شو تا باران،

وگرنه،

مرداران...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:47  توسط احسان  | 

بزن باران، بهاران فصل خون است...

نا لله و انا اليه راجعون

بزن باران، بهاران فصل خون است...


چشمانم را محكم باز كرده ام، كه ديگر دود هيچ اشك آوري نبنددشان...
گلويم را به دست بي باك امواج سپرده ام، تا آتش خشم هيچ گلوله اي نتواند خاموشش كند...

فقط اما اين بغض لعنتي ست كه گلوگير صدايم شده است، بخوان از صدايم، برادر، خواهر، همخون آزاده ام...

بخوان از صدايم سياهي اين شب هاي تار را، بخوان از صدايم سركوب چماق و سرنيزه شان را، بخوان از صدايم آخرين نگاه "ندا" را،سياهي مردمك هاي معصومي كه مي رود تا محو شود... بخوان، بخوان از صدايم، اين خون جوانان همين مرز و بوم است كه بر كف خيابان ريخته است... اين سند جنايت ددمنشانه شان است... اين بانگ رسوايي شان است،همين الله اكبر ي كه هر شب از بام ها مي پيچد در گوش همگان،و به بلنداي روح شهيدانمان...
بخوان همخون من، بخوان سكوت را، و تيرگي را،بخوان از صداي آن مردي كه گفت؛ قسم به فجر كه صبح پشت دروازه است... بخوان براي "ندا" يي كه در خون خوابيد تا رأيش را پس بگيرد،بيا سوگند ياد كنيم به بزرگي آفريدگارمان،در پيشگاه خداوندمان، كه ما ملتي مسلمان و آزاده،پرچم ايران و رأي شهيدانمان را از اين نامسلمانان دژخيم باز پس گيريم...

و تو، تو اي هموطن، مگر ايراني نيستي؟ مگر مسلمان نيستي؟ تو را چه شده است كه اسلاف ات مردانه ايستادند، خرمشهر را آزاد كردند، براي دفاع از ايرانمان، دفاع از مردممان، مردم مسلمان مان، و اينك شما، اينگونه ددمنشانه به جان همين مردم ايراني مسلمان افتاده ايد؟! شما را چه شده است كه از آناني كه با دست خالي مقابل بعثي هاي دژخيم مي ايستادند،به اينجا رسيده ايد كه تا بن دندان مسلح به روي مردم بي دفاع و بي گناه وطن تان آتش مي گشاييد؟

خواهرم ندا، آسوده بخواب، كه در پناه روح بلندت، روزي سياهي ها رنگ مي بازند و خون نا حق ات، روزي دامان اين دژخيمان را خواهد گرفت...

قسم به اسم آزادي...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:27  توسط احسان  | 

بازگشت پوپولیسمی دیگر، میرحسین، دنباله احمدی نژاد

   غم انگیز ترین قسمت ماجرا آن است که آن هایی که همواره احمدی نژاد را به پوپولیسم متهم می کردند که به راستی هم چنین است، اینک خود نیز هم چون پرزیدنت مهرورز، با رویکردی کاملا پوپولیستی و عجولانه تمام هم و غم خود را در دفاع از میرحسین موسوی نهاده اند. آن هایی که با سرعت و ولع تمام تمام سراپای خود را سبز کرده اند و فدائیان میرحسین شده اند، شاید هیچ یک در میان غباری که حمایت خاتمی و بسیاری از احزاب و گروه های اصلاح طلب در اطراف میرحسین ایجاد کرده اند، حقیقت ماجرا را ندیده اند و به اعتبار حمایت تمام و کمال خاتمی، میرحسین را همچون او می پندارند و در رویاهایشان، چنین باور دارند که با تلاش در راه میرحسین، دوم خردادی دیگر می آفرینند. اما هرچند که اگر در بهترین شرایط، میرحسین را هم ارز خاتمی می پنداشتیم، انتخاب او باز هم بازگشت به عقب بود (هرچند که اکنون با ریاست جمهوری احمدی نژاد به ابتدای انقلاب برگشته ایم) اما حقیقت آن است که انتخاب مردی که حتی در شرایط کاندیداتوری اش صدای مخالف را بر نمی تابد و پرسش دانشجویان را بی پاسخ می گذارد، و اعضای فدایی ستادش در زنجان و تبریز دانشجویان منتقد را مورد ضرب و شتم قرار می دهند، مردی که ابا دارد از آن که مواضع شفافی بگیرد، مبادا پایگاهش را در نزد طیف اصولگرا در خطر ببیند، مردی که هیچ گاه پاسخ روشنی به فعالیتش در نقش سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی در سال 58 علیه دولت بازرگان، نقشش در انقلاب فرهنگی در سال 1360، و سکوتش در برابر کشتار سال 1367 نداده است ، و در حال کاندیداتوری خود را پاسخگو نمی داند، مشخص نیست که در هنگام ریاست جمهوری اش با چه ر.یه امنیتی و نظامی با منتقدانش برخورد خواهد کرد. شاید اگر آن زمان که میرحسین اعلام کاندیداتوری کرد و خاتمی به سرعت کنار کشید، به دلیل اختلاف دیرینه اش با کروبی، سریعا پشت سر میرحسین نمی ایستاد و شاید آن هنگام همه گروه ها و احزاب از ترس تکرار احمدی نژاد، به گونه ای شتاب زده پشت سر میرحسین صف نمی کشیدند، امروز شاهد آن نبودیم که جوی وحشتناک از مچ بند سبز ها در دانشگاه به راه افتاده است که با رویکردی پوپولیستی، لحظه به لحظه بر تعدادشان اضافه می شود، حال آن که کدامشان است که میرحسین را بشناسد؟، 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:21  توسط احسان  | 

سمفونی تکرار...

     آن چه در اين نوشته مي آيد، مديحه نيست. مرثيه است. مرثيه اي در سوگ ترا‍ژدي خاموشي مردمي منجمد. مرثيه اي در سوگ ملتي بيچاره كه محتاج قهرمانند. در سوگ ملتي كه حافظه تاريخي ندارند. ملتي كه خود نمي خواهند و در اين سستي انكار ناپذيرشان، نه تنها زندگي خود، كه نسل هاي آينده را هم به سوي خاكستري هاي بي امان مي كشانند.

 

 موومان يكم:

     انگار 8 ساله ام. دوم دبستان. زندگي خلاصه مي شود در بعد از ظهرهاي كشدار پشت نيمكت هاي چوبي تايم بعدازظهر. خلاصه مي شود در ولع بلعيدن نان فانتزي در زنگ تفريح. و خلاصه مي شود در غروبي نارنجي رنگ روي ديوارهاي آجر سه سانتي، كه از مقابل آن سيلي كودك به خانه مي گريزند. در اين ميانه آن چه به گوش مي آيد،‌صحبت از آمدن مردي است كه انگار متفاوت با گذشتگان است. مردي كه دوآتشه ترين هوادارش هم به انتخابش ايمان ندارد. يك آرزوي محال است و يك روياي شيرين، راي آوردنش. آن گاه كه در تلويزيون هم جماعت عمامه به سر صراحتا نام ناطق را به عنوان نماينده اصلح بر زبان مي آورند، آن عمامه مشكي، با چهره اي آراسته و لبخندي جذاب، خاموش مي ايستد و به بلنداي دماوند چشم مي دوزد. آن گاه كه مي شمارند،‌ در تشويش و استرس هيجان چندين هفته اي همه آن جوانان و زنان چشم انتظار تغيير، اين «او» ست كه نامش يكايك از صندوق ها بيرون مي آيد. كه ملتي با 80 درصد حضور به پاي صندوق مي آيند تا يادگاري عجيبي بر صحنه اجتماعي اين ديار رقم بزنند. كه همه ناباورانه، با لبخندي غريبه چشم به آسمان ابري بدوزند و در دل هايشان به 20 ميليون بينديشند. تا بعدها، برآمدگان آن دوران، بگويند كه؛ " ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم"

 

موومان دوم:

     9 سالگي و 10 سالگي هم مي گذرند. با شنيدن وقايعي كه آن هنگام، چندان مرا برنمي انگيزد. كه شايد آن هنگام، اصلا درك نمي كنم، كه كشته شدن 9 دانشجو در سحرگاهي خونين يعني چه. كه قتل 5 نويسنده به جرم نوشتن و انديشيدن يعني چه، آن هم قتلي كه توسط آناني كه بايد پاسدار امنيت باشند، صورت بگيرد. اما يك چيز را حس مي كنم، اين كه برادر خوش تيپ آن سيد آراسته، راي اول مردم تهران مي شود. اين كه خواهر يك زنداني سياسي راي دوم مي شود، و برادر وزير كشور زنداني، راي پنجم.مي آيند، پاي صندوق مي مانند، صد ها دانشجوي 19 ساله، تا خود صبح با چشم باز كنار صندوش مي نشينند تا آرايشان به يغما نرود. و در سپيده دم، لبخندي بر لبانشان مي نشيند.

 

موومان سوم:

     انگار 12 ساله مي شوم. آن سيد ديگر خندان نيست. حزن در صدايش نشسته است و ريشش، سفيدتر شده است. با اشك و اندوه از ناچاري اش براي آمدن مي گويد. يكي نااميد و دلشكسته از گذاشتن و گذشتن مي گويد، و يكي از خروج از حاكميت. يكي كه گلوله به دهانش شليك شده و توان حرف زدن هم ندارد، از رها كردن و رفتن و پشت غبار گم شدن مي گويد. اما سيد، با اشك مي آيد.

 

موومان چهارم:

     تيغي آن بالا نشسته است كه همه مجلسيان را مي برد. بدون حرف اضافه. روزهاست كه مجلس در خاموشي تحصن به سر مي برد. در خاموشي نمايندگاني كه باورشان نمي شود كه در عرض چهار سال، صلاحيتشان دگرگون شده است. كه دودستي از واهمه گوشه نشيني و دوري از قدرت، به صندلي هاي مجلس چنگ زده اند. چقدر براي مردمشان؟ چقدر براي خودشان؟

 

موومان پنجم:

     هيچ كس در آن جمعه خلوت پاي صندوق نمي رود. آمار مشاركت در تهران به ياوه نزديك تر است! 12%! آن سيد خندان روزهاي دور، ساكت تر از هميشه در واپسين ساعات شامگاهي پاس صندوق مي رود. راستي يه سوال آقا سيد! خدائيش اون روز 30 تا جاي كاغذت پر شد؟!

 

موومان ششم:

     حالا 16 ساله مي شوم. آخرين روزهاست،‌  وقت رفتن است. ساختاري كه از هميشه محافظه كار تر شده است، حالا به آخرهاي راه رسيده است. همه سكوت كرده اند، جمعي در پشت ميله، جمعي در آن سوي آب، و جمعي در كنج عزلت. و سيد، تنها فقط مي نگرد كه آيا آخرين كارش را خواهد توانست به درستي انجام دهد؟ آيا آراي ملتي كه دو بار 20 ميليوني اش كردند،‌را پاس خواهد داشت؟

     يكي از وزيرانش علم شد. تند دويد و تند دويد. گفت كه به حكم حكومتي پايبند نيست. رد صلاحيتش كردند. يك نامه از رئيس مجلس به رهبر، يك نامه از رهبر به شوراي نگهبان، معين با حكم حكومتي تاييد صلاحيت شد! اشتباهش اولي بود يا دومي، مجبور شد 180 درجه بچرخد. جرأت آن را نداشت كه بر سر حرفش بماند. سيد دويد و دويد كه آراي ملت بر باد نرود. اين سمت، هواخواهان معين و رفسنجاني و قاليباف به جان هم افتاده بودند، كه آن وسط،‌يكي از همه گمنام تر، شد تركش اصلي اصحاب! يكي تيتر زد؛ " معجزه اي براي احمدي نژاد در راه است"، و يكي ديگر پرسيد؛ " احمدي ن‍ژاد كيه؟!"

     و به همان سادگي بالا آمد، در ساعتي 1 ميليون راي شمردند و همه اش به نام او شد. دور دوم شد، آن ها كه تا هفته پيش به هاشمي فحش مي دادند، حالا بر سر مي زدند كه ترو خدا يكي به هاشمي راي بده! اما برگ برنده در دست آن ستادي بود كه موتورسوارانش محله به محله گشتند و حماسه سرايي كردند. برگ برنده دست آني بود كه ناظران را از حوزه بيرون انداخت. برگ بازنده، وزير كشور بي خاصيتي بود كه در جلوي چشمش آرا به هم ريختند. برگ بازنده، همان سيد، آن رئيس جمهوري بود كه تقلب را، يك بداخلاقي ساده دانست. آن هنگام كه همه برخاستند و فرياد خطر تحجر و اختناق را سر بر آوردند، ملتي چشمشان به پابرهنه اي دوخته شده بود كه بوي رجايي را مي داد. آن هنگام كه رئيس جمهوري فرياد زد، به كسي راي مي دهم كه به آزادي هاي ملت وفادار است، عده اي از رايحه خوش خدمت مست شده بودند. و اين بار يكي ديگر حادثه آفريد، يكي ديگر كه معكوس قبلي در جهت آراستگي بود.

 

موومان هفتم:

     سال ها گذشتند، 17، 18، 19 ساله شدم. استثنايي ترين دوران ساليان اخير. آزموده هاي دهه 60 بودند كه دوباره آزموده مي شدند. ساعت ها جابجا نشدند، ضرر اقتصادي داد، اين بار به صورت كارشناسي به اين نتيجه رسيدند كه بايد ساعت ها تغيير كنند! نفت بالا كشيد، بالا كشيد، بالا كشيد، و مردم هرچه سفره شان را نگاه كردند، جز دود نفت، چيزي نديدند. ليست مافياهاي اقتصادي در جيب پرزيدنت ماند و ماند تا پوسيد. گوجه فرنگي شد آلارم اقتصادي مملكت و تخم مرغ شد طلاي سفيد. چماق به دستي قلم به دست شد، و سمبل تزوير و تقلب و فساد، شد وزير كشور. آن طرف ها، يكي به جنگ دنياها مي رفت و دهان كه باز مي كرد، صدها تحريم و قطعنامه عليه ايران صادر مي شد. آن طرف ها، يكي هرچه آبرو و اعتبار تمدني هفت هزار ساله بود، در سيني گذاشته بود و همراه نامه ها و ياوه هاي بي پاسخ، به جوي آب مي ريخت. آن طرف ها، يكي در هيات دولت، براي امام عصر سجاده و بشقاب مي گذاشت. آنطرف ها، ميليارد هاي نفتي بي سرنوشت مي ماندند، اين طرفها، جانبازي خود را به آتش مي كشيد.

 

موومان هشتم:

     حالا 20 ساله ام. نه، انگار دوباره 8 ساله ام. در اين سيكل دايره اي بي معنا و سرانجام گير افتاده ام. ملتي كه حافظه تاريخي ندارد، بايد هم همه چيز را دوباره تكرار كند.ملتي كه تا لحظه پاي صندوق، رايش را شاخك هاي احساسي اش در آن لحظات تعيين مي كنند، بايد هم به اين آزمايش و خطاهاي بي محتوا عادت كند.

 

     اين آخرين موومان از سمفوني مرثيه دردناك ايران اين روزگاران است. مي دانم، همه را مي دانم. مي دانم كه اين يكي ها هم دلشان به حال من و تو نسوخته است. مي دانم كه اين ها هم، پايش كه بيفتد، در بي اخلاقي و شارلاتاني دست كمي از آن يكي ها ندارند. مي دانم كه اينان هم چه ننگ هايي بر بار آورده اند،‌ از تحصيل و دانشجويان پولي تا آغاز سد سيوند. اما من ترجيح مي دهم آن دانشجويان پولي را به اين حمايت از خانواده. من ترجيح مي دهم پاييز را به زمستان، و زغال را به خاكستر. مي دانم كه دوباره شانه هايم پلكان ارتفاع تو مي شوند، اما بيا بالا، شايد كه دست هاي ملتم هم به پله هاي اول برسند. پله اول بهتر از ماندن در زير زمين است. بگذار تا شانه هايم بشود سركوب خشونت، و خيالم بشود وحشت اوين، شايد كه آيندگانم،‌ به سستي و سكوتم مشمئز نشوند. شايد كه دريابند كه شانه هايم را اين جا، جا گذاشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:10  توسط احسان  | 

یه غرور لهیده...

     IRAN, 1 – Saudi Arabia, 2

     نه! هنوزم که فکر می کنم، باورم نمی شود! چقدر بی مقدار و ضعیف! از غرور که بهره ای نداشتند، اشک های صدهزار تماشاگر را هم ندیدند... انگار قادسیه دیگری بود و علی دایی، یزدگرد بیمناک... چه کرد یزدگرد بیمناک که 11 سرباز آریایی، در آزادی تهران، برای مشتی عرب دست هایشان را بالا ببرند؟... اعرابی هایی، زاده نشده بودند که ایران را در خانه شکست دهند... و یک پرزیدنت با نحسی قدمش، با مشاور و مدیرش آن بالا بنشینند و آخرین شاهکارهای همه جانبه خود در طول 4 سال ننگین را در اشک های غرور شکسته میلیون ها ایرانی ببینند...

 

 

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:50  توسط احسان  | 

رويا در بيداري...

دقيقا، شايد، يا احتمالا... چند روز، سرشار از زندگي... چند روز،دقيقا 6 روز، به وسعت يك سال... هميشه همه خالق ها در 6 روز مي آفرينند...

، مگر مي شود نوشت و ننوشت، از داستان برگشتي و حيرت انگيز "صداها" از آن پيچ در پيچي كه بيننده، خود مي شود جزئي از داستان، و از هنر "فرزاد مؤتمن،كه همه را انگار در ابتدا رو مي كند و در انتها انگار هيچ رو نكرده است...

و نوشت از آن همه ترديد در "ترديد"، و پاياني متفاوت، متفاوت تر از بزرگترين تراژدي جهان... و آن نماهاي دور، مشابه سن تئاتر، در سينماي نيمه كاره...

از "عيار14"، كه عياري ناياب است... "محمدرضا فروتن" بي نظير است، و هنر "پرويز شهبازي"، هنري ناب كه يك وسترن تمام عيار ايراني ساخته است، و آن چنان تعليق و سردرگمي را به فروتن و بيننده القا مي كند، تا به سكانس آخر برسد، و در جادوي قطعه "آداجيو" و هنر سينمايي "كيارستمي"، رخوتي ناگزير از پي پايان ناگزير دلهره بيايد...

 

و " درباره الي..."، كه گل سرسبد مي شود، چنان در آن التهاب خيسي و غرق شدن و نامعلومي سرنوشت غريبه اي كه نامش را هم نمي داني، گم مي شوي كه ديگر پيدا نشوي! و لذت ببري از هنرمندي نسل تين ايجر سال هاي پيش سينما كه حالا در اوج بلوغشان، هنر مي آفرينند... "ترانه عليدوستي" و "گلشيفته فراهاني"...

و "شبانه روز" كه شبانه روزت را به تصوير و خيال مي برد در فراسوي تصوير برداري غريبي، كه مي شوي جزئي از آن داستان هاي موازي، در كلوزآپ هاي درمانده چهره ها... و "حامد بهداد" كه اين بار هم بي نظير است، در نقش پيرمردي فرتوت، با تمام ظرافت هاي هنرمندي نقاش....

خوشحال كننده بود، در پايان، كه هيئت داوران، استثنائا اندكي روشن بين بودند، زيبا انتخاب  كردند، به دور از روابط و عرف هاي ارزشي! كه "شهاب حسيني" بالاخره سيمرغ ببرد، چه زيبا هم ببرد، "پرويز شهبازي" جايزه ويژه بگيرد، و "ليلا حاتمي" هم، شاهدخت بازآمده باشد در غرور پرواز سيمرغ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:22  توسط احسان  | 

...

برداشت اول:

 

     خون خون می آورد و خشونت خشونت؛ و این چرخه ی باطل همچنان مرگ می آفریند. بیش از نیم قرن تجربه ی خونبار در سرزمین های فلسطینی ثابت کرده که چرخه ی باطل جنگ و ترور و خشونت هیچ سرانجامی جز تباهی بیشتر و ویرانی فزون تر ندارد. عاملین و محرکان فاجعه ی انسانی امروز در غزه دولت هایی هستند که با تجهیز طرفین به موشک، راکت، بمب و مهمات می پردازند و رخصتی برای ایجاد اندک فضایی جهت گفتگو و مصالحه و قطع این وضعیت نکبت بار نمی دهند. آیا تندتر کردن آتش منازعات از جیب ملت هایی نظیر ایران و بر هم زدن معادلات به ضرر هر نوع ثبات و آرامش در مناطق بحران زده ی فلسطین نتیجه ای جز فاجعه ی غزه می توانست داشته باشد؟...

     ...دست کسانی که به تسلیح و تشویق گروه هایی چون حماس پرداختند، گروهی که تا دیروز با صدام حسین نرد عشق می باخت و بر اثر مرگ صدام جنایتکار ۳ روز عزای عمومی اعلام کرد، به خون انسان های بی گناهی که در طول این مخاصمات به زمین ریخته آلوده است و اکنون می بایست در پیشگاه بشریت پاسخگوی وضعیت تأسف بار غزه باشند...

 

متن كامل بيانيه دفتر تحكيم وحدت

 

 

 

برداشت دوم:

 

    

     علي، روي سوي افق كرد. دشت، خالي بود. چاهي و نخلستاني هم نبود كه دردش را، در آن بگريد. نگاهي كرد ياران سست عنصرش را. فرياد برآورد و خروشيد كه اين نيرنگ است، بشتابيد و بتازيد، كه اينان از قرآن چه دانند كه اينك قرآن بر سر نيزه ها كرده اند؟!...

     جماعت، يار نبود، و ياور نبود. كه تيرگي و سردي مه آلود باور و فكر كوتاه شان، راهشان را بر انديشيدن بسته بود...

 

 

برداشت سوم:

 

    

     سال، سال گنگ جنگ و آتش و بلوا بود و روز، يك روز سرد آذرماه. " يوسف " 17 ساله، از خاكريز بالا رفت و ايستاد. ايستاد، و زمان ايستاد. و زمين ايستاد، و يوسف، ايستاده پر كشيد... هزاران يوسف، ايستاده پر كشيدند تا ذره اي از خاك ايران، به دست هيچ درنده خويي نباشد، و قداست كيان ايران، بر فراز سپهر لاجوردي بدرخشد...

 

 

برداشت چهارم:

 

 

هزار نوجوان هفده ساله، مانند يوسف بيقرار و ناديده من، ايستادند و ايستادند و ايستادند... كه ايران بايستد، در پناه قامت آنان... نه اين كه نگين آبي خزر را به ارمغان روسيه برند و با عزت و افتخار، زير بنر خليج عربي عكس بگيرند، نه اين كه خروار خروار دارايي اين خاك زرخيز را به كام روسيه و چين باج خور بريزند و هر 57 دقيقه، يك واحد مسكوني در ونزوئلا بسازند، و اين سوي، شمار يخ زدگان بي مسكن در سرماي زمستان سر به فلك بزند... جنگيدند، به آرزوي آن كه آخرين جنگ باشد، نه آن كه سرمايه هاي اين آب و خاك مقدس، در راه افروختن جنگي ديگر، در سرزمين پيام آوران صلح و مهر، به موشك و گلوله تبديل شود...

 

برداشت پنجم:

 

 

     " دوشنبه، 16 دي ماه، مراسم دفن شهداي گمنام در دانشگاه تهران برگزار مي شود"

 

     اين عمارت كهن، روزگاري دانشگاه بوده است. سراي علم و ادب و فرهيختگي. در آن نه نشاني از غرش مدام شبه نظاميان بوده است، نه بر درهايش حفاظ تجسس امنيتي بر كار بوده است. دانشجو، دانش مي جست و مي پژوهيد، نه جيره خوار اجنبي بود، نه غربزده و بي دين و مرتد، نه زنداني امنيتي...

 

     زندان را دانشگاه مي كنند، دانشگاه را پادگان مي كنند، دانشگاه را قبرستان مي كنند... ميليارد ميليارد خرج مصلاي تهران مي كنند، هكتار هكتار فضاي مفيد شهري را تحت تصرف بي مورد خود در مي اورند، تا در آنجا فقط نمادي بسازند، و اينجا، در دانشگاه تهران، در فضايي عظيم نماز جمعه بخوانند... كه يكي يكي دانشكده ها براي گسترش فضاي خود به آن سوي شهر پناه ببرند، كه در اينجا، عزيزاني برايشان راحت تر است كه در "انقلاب" نماز جمعه بخوانند، نه در "بهشتي"، كه يكي نيست از احوال آن ابلهي بپرسد كه ساخت مصلا در آن نقطه را آغاز كرد، و يكي از احوال آن احمقي بپرسد كه دو ايستگاه مترو در آن نقطه احداث كرد، و از احمق ترينشان بپرسد كه اين استدلال راحت طلبانه و تنبل مآبانه تو، هكتار ها از زمين يكي از نقاط مركزي شهر را بلااستفاده كرده است...

 

 

     حال، فرزندان ابي سفيان، كه 20 سال پيش و در بلواي خون و آتش، هر را از بر تشخيص نمي دادند يا هر يك در سوراخ موشي امن، پناه گرفته بودند، فرياد حفظ ياد شهدا را سر داده اند و دانشگاه و ميدان و خيابان و بلوار را، با آرامگاه شهدا اشتباه گرفته اند. آن هنگام كه هزار هفده ساله همچون دايي من، برخاستند و جنگيدند و بي نام و نشاني پر كشيدند، اين غرقه در نام و نشان ها در كدامين گوشه امن، به اجتهاد فقهي و بحث در كلام و رجال مي پرداختند؟! به تفحص در مورد مكروه يا مباح بودن كدام يك از آدب غذا خوردن مشغول بودند؟! در كدامين مسجد، گوشه زهد و اعتكاف پيشه كرده بودند؟! در كدامين گوشه اين خاك، به صرف اموال بيت المال به سود اسلام و مسلمين پرداخته بودند؟!‌

 

 

     آقاي فرهاد رهبر، شأن و ياد شهدا، با اين گونه اعمال سخيف حفظ نمي شود. شأنشان را بايد آن هنگام حفظ مي كرديد كه لحظه اي از برج عاج خود سرك مي كشيديد و آخرين وداع مادرانشان با تابوت بي جان را مي ديديد. آن هنگام كه وزير كشور، برج هايش را يكي پس از ديگري برمي افراشت، به ياد خاك سردي افتاد كه مأمن تنها يادگار آن شهيد بي نام و نشان است؟!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:55  توسط احسان  | 

روز چلچله هاي خاموش...

   

    

 

  دست هايم... دست هايم مدت هاست كه خالي شده اند... انگار در گذر باد سرد پاييزي، درون من هم بر باد شده است و كالبدي خسته و تهي بر جاي مانده است....

     و بغض ها بودند كه در گلوها سركوب مي شدند... و جوجه هاي نشسته در آشيانه بودند كه گريه غريبي سر داده بودند... و در سكوت دراز سال ها، در هجمه سايه هاي سياه كه روي ديوارها، زير نور لرزان كش مي آمدند و كش مي آمدند و گرزها آخته مي شدند... و فاجعه اتفاق مي افتاد... نه در غرناطه، كه در تهران... در فراسوي سياهه هاي پوچ انقلاب و آزادي... آن جا كه جواني مشت گره كرده و فرياد مي كشد... آن جا كه يكي سربند مي بندد... و دختري در سكوت آينه هاي ابدي، شمع مي افروزد...

     بر فرش زرد و خشك زير درختان عريان دانشگاه تهران، دير زماني ست كه رطوبتي بر جاي نمانده... خاك، از صداي نفس هاي جوانه هاي ناگزير، تهي گشته است... كه دگر جوجه ها بر آشيان نمانده اند...

     بر سر در هر دانشكده، چلچله اي نشسته است، چلچله اي كه در سكوت سوز پاييزي، رو به آفتاب نهفته در پس لايه خاكستري ابر، سر بلند مي كند، كه آواز غوغاي ترس را فرياد كند... چلچله ها، در گودي بيقرار چشمانشان، اين سوي و آن سوي دانشگاه، به دنبال ردي ناپيدا از جوجه هاي نورسته مي گردند... افسوس كه ديريست در اين خراب آباد، لانه خشك و چوبي جوجه ها اسير آتش شده است...

     بر سر درختي خشك و خميده، مرغ حق مي نالد و خون گريه مي كند كه سه قطره خون ناحق بالا بياورد، سه دانه گندم كه به ناحق خورده است، و آن سو تر، بر در دانشكده فني، سه آذر آتشين به خون نشسته اند...

     سايه هاي سياه، مي روند و مي آيند و حصار را تنگ تر مي كنند، برگ هاي زرد را شخم مي زنند، گويي كه صداي خيس شكفتن ناگزير جوانه اي، خشم شان را برافروخته است... و سنگ مي افكنند بر بام هر دانشكده، كه چلچله اي بيقرار، به انتظار نشسته است... افسوس، كه در سياهي سردترين روزهاي سال، نمي دانند كه جوانه ها از رويش باز نمي ايستند و چلچله ها، به هاي و هوي و سنگي، نمي رمند و آداب بيقراري جوجه هاي سوخته را پاس مي دارند...

     روزها كه از پس هم بگذرند، روزي هم، روز گل هاي زرد است... روز جوانه هاي نارسته و جوجه هاي نازاده است... روزي ست كه در پس سياهي سرد سايه ها، قطره هاي خون، يك به يك، طراوتي ديگر به حنجره خاموش چلچله ها اهدا مي كنند... كه همگام با گل هاي زرد، بنالند و بخوانند و آواي رسوايي سياه ترين حصار هاي عالم را به گوش فلك برسانند...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:27  توسط احسان  | 

ديار عروسك ها ...

 

 آن جا كه شقايق ها نورسته اند، آن جا كه قمري ها آشيان گزيده اند... در تيرگي ابهامي تاريك، سوگ سردي خورشيد را برداشته است، كه از ميان شب، شلال گيسويي، سيه چشمي، مخمور لبي، به سرخي داغ شقايق و به سرخي فرياد فروخفته سرخ ترين لب هاي گيتي،‌ زنجره هاي گلگون آب را، بر دل كوهسار، بنشاند...

 

 

 

عروسك كوكي

" غوغا "

 

 

 

... زيبايي رو ازش گرفتي و زندانيش كردي

دورش ديوار كشيدي، پاشو بستي به زنجير

چرا؟ چون تو سست عنصري، چون تو يه مردي

سياه روز و همه زندگيشو ويرانه كردي

 

به قانون خلقت، آخه تو شك داري

ذات زنو نقض كردي يا كه هر كاري

كردي كه بگي اين موجود بده خود گناهه

اما حقيقت اينه، تويي كه گناهكاره

 

من از ديار عروسك ها ميام

من بوي شب مي دم، من از رويا ميام

اين منم، منم، يه زن تنها

در آستانه فصلي سرد... فصلي سرد...

 

آره ترساي دوزخ محضه روي زمين

منم دوست دارم برگردم بشم دوباره جنين

اين بار خودمو به بند ناف دار مي زنم

تا نيام به دنيا اونم تو ايران كه زنم

 

صداي من حرامه مي شه ناله كرد؟

تو هم مي گي من و تو خواهر و برادريم

به خدا منم دوست دارم كه بگم برابريم

و اينجا بهشت گمشده ست و آسمون آبيه

زندگيا روياست و گونه ها سرخابيه

اينجا توفيق بهشت رفتن هم اجباريه...

 

 

دانلود آهنگ «عروسك كوكي» ، " غوغا "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:45  توسط احسان  | 

سرباز...

     سرباز مي ايستد، مي خواند، مي خندد، جان مي بازد، جان مي دهد، مي رهد، مي رهاند...

 

آفتاب به سوخته هاي زمين اشك مي ريزد، به عروسك هاي بي دست و پا، به ماسك هاي نرسيده، به جنين هاي نازاده...

 

آوار كينه است كه از آسمان و زمين مي بارد، سرباز مي ايستد، چشم در چشم افق، سينه غرق شور، شورآبادي ست انگار، گلوله ها به يراق است و دشنه ها در ديس، زمزمه مي كند: برادر، وقت رفتن است...

 

يكي بال مي زند، كه بپرد، يكي پرواز مي آموزد، يكي غرق سكوت، چشم به افق دوخته است، يكي اشكي مي ريزد، كه ترنمي بزند بر شقايق هاي خشكي زده...

 

و لشكري بود، لشكري از دنيا... در آوارگي مبهم خونين شهر،  در دلتنگي حصار آبادان، در لبخند عروسك هاي خون آلود...

 

سردمدار تازيان شده بود، " سردار قادسيه " شده بود، و جهاني از اعراب در پشت سرش، كه كمر به نابودي پارسيان بسته بودند... همگي شان...

 

چه اسيراني كه از فلسطين در فاو بودند، از سوريه، لبنان، از دوستان و برادران عزيزتر از جان ايران، كرور كرور سرباز به جبهه ها آمده بودند تا " سردار قادسيه " را در نابودي و براندازي تمامي پارسيان ياري دهند...

 

سرباز مكثي مي كند، آسمان در چشمانش نشسته است و ستاره ها بر دلش... كه به گذشته هايش بينديشد، به اصالت وطنش، و به پستي تازيان...  كه برآيد خورشيد خاور در ديدگانش، و روشني ضمير سرفرازش...

 

در هجوم دود عروسك هاي سوخته و حيوان هاي مثله شده، در ضجه و زاري استنشاقي تلخ در حلبچه، سرباز، سر مي بازد انگار...

 

در هياهوي نعره هاي بي مثل جلادان، راست قامت زمانه، در سكوت، جان مي بازد، كه بپرد... و بپروراند...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:26  توسط احسان  |