تبليغاتX
صد سال تنهایی

 و چه داستان غریبی ست یک فروپاشی، فروپاشی در اوج، سقوطی هولناک در اوج صعود، به سان فواره ای که درست نقطه اوجش، آخرین نقطه بودنش است... تا در خلوتی سرد و تاریک بنشیند و تنها یاد روزگاران شکوه و شوکت را باز آورد... داستانی که داستان شخص نیست، داستان اجتماع است... قصه غم انگیز ملتی ست که زمانی بر فراز عرش بوده اند و اکنون در زبر فرش... قصه مردمانی که روزگارانی با باورها و اندیشه هایی نیک، فرهنگ و تمدنی گرانقدر آفریدند و با شکوهی بی نظیر بر قله گیتی ایستادند... صبوحی فرخنده مردمانی که روزگارانی به حقیقت وجودی خود پی برده بودند... و اکنون از آن شکوه دیرین، تنها ویرانه، نگاره و تندیسی بر جای مانده است... داستان انسان هایی که زمانی به اندیشه فرداهای روشن، خروشیدند، بر آشفتند، و تحول و انقلابی عظیم را رقم زدند... به آرزوی آن که روزگار آینده از آنِ آنان باشد... که شاید فردا از آنِ آنان باشد... اما درنیافتند سایه مصیبت بار وحشت را، و نشناختند نگون بختی خانگی را...                                                                                 

 

رفیق من، سنگ صبور غم‌هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی‌فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم، پیر تو ای جوونی

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هچ کس نیومد

سری به تنهاییم نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

 

اگه بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید...

 

آهنک های "سنتوری " را می توانید اینجا بیابید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 13:53 |

...Statue of love

 
Once upon a time

 

A lover crossed from a magic river

 

And his pot fell on a rock in heart of rough river 

 

A red rose bent its body in front of a broken heart

 

Pot broke to thousands part

 

...For a symbol of the heart of that lover

 


 


One day

 

In an November rainy sunset

 

A maiden pick up a white Narcissus

 

Linked it to her blond hairs

 

Stood in front of a myth mirror

 

...Incantation of the smell of Narcissus

 

...Incantation of that fairy-faced

 

Made him intoxicated

 

Fell down and wild narcissus

 

...Surrounded her perfumed body

 
 


 

In a dreamful hour

In the silence of swallows love-affair

A little girl made a statue of love

...With thousands of burning Acacia

 

 

 

I’ve died since thousands years ago

In regret of kiss of rain

In regret of calmness of blue of the wet sky

In the wish of your wet look

...Until to have a reaction in my rainy eyes

 


In the mood of rainy November

In the intoxicating perfume of tuberoses

A philosopher has missed his childhood

A mother has missed her child

I’ve missed the smell of rain

...I still wish the kiss of rain

 

« E.Aria »

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 15:16 |

    

 

   امشب، فره وهر های نیک نهاد، از فراز سپهر به دل زمین می آیند... امشب، در سکوت بی رنگ و خالصانه

 

 نیایش ابدی، در زیر مشعل نقره فام ماه، فره وهر ها به خانه پیشین خود باز می گردند... تا در دل واقعیت

 

 اسطوره های جاودان، زمینیان را برای خیر مقدمشان برانگیزند...

 

     بازپیوندی کهن است امشب، با رسمی دیرینه، به بلندای تاریخ... بازپیوندی با مردمانی نیک نژاد که در

 

طول هزاره ها، در گوشه گوشه این سرزمین اهورایی،  جشنی مقدس را مانا کرده اند... روزگارانی پیش از

 

هجوم اعراب، روزگارانی پیش از کوروش والا، روزگارانی پیش از اشوزرتشت مقدس، اجداد من، با ایمان و

 

خرد آریایی خود، تقارنی خجسته را نیک می پنداشتند و به سرور می پرداختند... نوروز، روزگاری نو، که ایزد

 

یگانه، طبیعت و روح انسان را غرق در باز آرایی و تحولی نیکو می گرداند...نوروز پیشینیان باستانی من، نشانی

 

 زیبا از ایمان راستین و اندیشه نیکو آنان داشته است، اندیشه نیک نخستین مردمان یگانه پرست در پهنه

 

 گیتی و در گستره تاریخ... 

 

     لحظه لحظه تاریخ سرزمین اهورایی من، سرشار از غرور و شکوه ایزدی است... آن هنگام که اجداد من،

 

در واپسین روزهای سال، بر فراز بام ها آتش افروختند تا راهنما و نشانه ای برای فره وهر های نیک نهاد

 

باشد، و بعدها به "چهارشنبه سوری" تبدیل شد که با آتشی مقدس، هر چه آلودگی و زشتی است از زندگی

 

شان برگیرند... تا آن هنگام که در سیزدهمین روز سال نو، به دل طبیعت رفتند تا در روزی به نام "تیشتر" ،

 

الهه خیر و برکت، در نیایشی بی ریا در دل طبیعت، از او باران و خرمی و برکت بخواهند... تا آن رسم نیکو، که

 

 در خوانی اهورایی، هفت ظرف بگمارند، به نشانی از هفت امشاسپند... که سبزه و سنبل بیارایند به نشان

 

باروری و سبزی، شمع و آینه به نشانه روشنی و قدرت ازلی، آب و سیبی در آن به نشان گردش کیهانی، و

 

اسپندی به نشانه پنجمین امشاسپند، "سپنتا مینو" ...

 

     و اشوزرتشت، وحی اهورامزدا را به گوش جان نیوشید... و گشتاسب، آیین نیک اشوزرتشت را به جان

 

پذیرفت... و آرش، دلیر کردستان، از فراز دماوند، جان خود در تیر کرد و جان خود را، سپر پاسداری از ذره ذره

 

 خاک مرزوبوم اهورایی از گزند بیگانه خونخوار قرار داد... و تقارنی فرخنده، با  فرود فره وهر ها ، و بیداری و

 

باروری طبیعت، در دل مردمانی نیک نژاد و نیک اندیش، الهام شد که "نوروز" ش نام نهند و رسمی مقدس و

 

 مانا را، نیک بگردانند...

 

     این پیشینه باشکوه و مقدس، آن روزگاران درخشان و بی مانند، خون آریایی مرا در رگ هایم جاری تر

 

 می کند... در شکوه رسومی زیبا و ماندگار، در هیبت کاخ ها، نقوش و کتیبه هایی اساطیری، ذره ذره هویت

 

آریایی خود را باز می یابم، و به نژاد آریایی بی مانند و مانای خود مغرورم، که نواده اشوزرتشت مقدس و

 

کوروش والایم...

    

     آغاز سال 14087 اهورائي ،سال 7030 میترایی، 3746 زرتشتی، 2567

 

شاهنشاهی و 1387 خورشیدی فرخنده باد...

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 21:5 |
    

     بوي خاك را كه مي شنوم، بغضي ناشناخته در گلويم مي نشيند... تنديسي باستاني، بر آمده از

دل خاك كه مي بينم، تپشي در تك تك رگهايم به ظهور مي رسد... آن تنديس، آن سنگنوشته، سند

 هويت من است... كه دستان شوم رذلان و بي هويتان، هر لحظه به گوشه اي از آن چنگ زده ست تا

به آرزوي سوداي خود باشد... اين سند تمدن چندين هزارساله تبار من است كه از دل خاك قدسي بر

 مي آيد... تا ويران گردد آن سوداگري كه فقط در پي سودجويي از اين سند هويت است... از

نقطه اي بر فراز خلخال تا گوشه اي در جوار چابهار، همه متعلق به من و ن‍ژاد من است... ذره اي از

هويت و تاريخچه ام را نمي فروشم، كه به هويتم زنده ام...

     عاشق شميم خاك نم خورده ام، عاشق رويايي بي پايان در سبزه هاي نورسته بر پاي دماوند

اساطيري... سبز زاراني باران خورده... وجود من وابسته به ذره ذره اين سرزمين است... گوشه

 گوشه اين آب و خاك اهورايي، مأمن من، و منصه هويت باشكوه آريايي من است...

 

با دماوند خاموش

سلامی ای شکوهمند 

 سلام ای ستیغ صبح خیز سربلند

به یال و بال و دره ها و دامنت درود

به چشمه های پاک و روشنت درود 

 تن تهمتنی و قلب آهنیت استوار 

 درشتی ات به جای بی گزند 

 به بزم شامگاهی ات فراز قله ها

ستایش ستارگان همیشگی 

 تولد سحر درون پرده ها ی مه میان بازوان تو 

 مدام 

 بسیج دودمان لاله های سرکش ات 

 پناه سنگهای سخت دلپسند

غریو مرغک غریب در غروب از تو دور 

 غم از تو دور ای غرور

نشاط آبشارها ترا 

 ستیز آب و آبکند 

 ستون و صخره ات به هر کنار گوشه سنگر امید

دل تو باغ خار بوته های رنگ رنگ

گل طلای آفتاب تو 

 هماره پر نوید و نوشخند 

 به پیش روی ما چو ما اگر فتاده ای ببند

کلاف ابرها به گردن رمیده ات کمند

پناه بخش و پشت باش

شکسته نعل بستهای سمند 

 دلم گرفته همچو ابرهای باردار تو 

 که با تو گفتگو مراست

به کوهپایه ها کسی نمانده تا غمی به پیش او برم

به من بگو که آشیانه عقابها کجاست

به تنگ در نشستم به چند ؟

شب برهنه بی ستاره ماند 

 نگاه و دست ما تهی

سکوت سوخت ریشه های حرف سبز گشته را

بگو بگو که گاه گفتن تو در رسید

تو با زبان شعله ریز واژه های سنگی ات بگو

که سخت تر شبی است

که سردتر شبی است از شبان دیر پای ما

یگو دهان ز گفت و گو مبند

« سياوش كسرايي »

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:59 |

و ايزد يگانه، نخستين انسان را پديد آورد، نامش را نمی دانم، آدم بود يا کيومرث... و گوهر وجود انسان، امانتی بی همتا از ايزد يگانه، روحی قدسی، در او متجلی شد... و پرتو مهر الهی بر کالبد انسان تابيد، و انسان مشتعل شد، و انسان غوطه ور شد، در دريای عشق الهی...

     و ميترای پرمهر، سايه ای از قداست اهورايی مهر را بر انسان افکند، و در همآغوشی جاودانه مهرگان، شبنم عشق بر گل انسان دميد... تا در سکوت بی انتهای دالان تنهايی، و در تلاطم آرام اقيانوس هستی، انسان، وديعه الهی را بر همگان، همه مخلوقات عرضه دارد... و بی دريغ و چشمداشت، ببخشايد گوهر مهر ميترايی را، و بريزد آن عشق اهورايی را، بر پای معشوقی اهورايی...

     و گفتند که سرنوشت مقدر انسان ها تنهايی ست... اما انسان در تنهايی ازلی و ابدی خويش آموخت که خويشتن مه آلود خويش را دوست بدارد، و آن گاه انسان دريافت که بايد خويشتن را دوست بدارد تا بتواند همنوعش را دوست بدارد، تا بتواند آن مهر ميترايی را بر همه کاينات هستی عرضه دارد...

     و اين چنين انسان برخاست تا پی نيمه گمشده خويش جست و جو کند، آن گاه که در قاموس بی ترجمان تنهايی، خود را نيز گم کرد، به پا خاست تا نيمه اش را بيابد، که با آن به خود برسد، و خود را دريابد، که شايد، دو بال گمشده اش را دريابد...

 

سپندار مزدگان اهورايی، روز عشق آريائيان، فرخنده باد...

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 17:15 |
... و مریم در تنهایی خویش بنشست، غریبانه... در هجوم تهمتی پلید، بماند... درمانده بماند... در تنگی چشم ابوالارتجاع های یهود، شگفت زده شد...که هیچ یک، عطر یاس را باور نداشتند؛ و قداست آفتاب را... مریم قدسی، سرمست از حضور روح الامین، زخم خورده داغ سنگین افترایی هولناک، به صحرای خدای پناه آورد... میترای تابان بر فرازش، و در خلوتی که فقط خدای بود و خدای، شمیم اهورایی پدر مقدس بر دلش نشست تا با نخیلی از فراز درخت و چشمه ای رویانده از بطن زمین، پسر از رحم قدسی مادر برآید... و پسر، پسر مقدس، با قداست و معجزه ای اهورایی به گیتی برآمد، از بطن مریم باکره... همراه با شمیم یاس، که بیازارد دل ناپاک مرتجعان و کوردلان را...

                      

زادروز عیسی مسیح و کریسمس نو فرخنده باد...

         

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 17:21 |

 

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش



زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

 

 

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است...

 

 

 


 

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود



در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟...

 

 

 

من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد...

 

 

 

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟...

 

 

 

  آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟



زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد



من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم...

 

 

 



پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی



...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند

 

 

 

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

 

« فروغ فرخزاد »

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 16:21 |

     اين روزها گويی، سکوت از حنجره بيداد گذشته است و به غريوی از اعتراض و آزاديخواهی بدل گشته

 

است. در حوالی سالروز پرواز سه آذر اهورايی، در سرتاسر فضای دانشگاه، موجی از بی قراری و ناآرامی سايه

 

 انداخته است. طغيانی که به فاشيست های چکمه پوش می فهماند که دانشگاه هنوز زنده است... و روح

 

آزاديخواهی هنوز در دانشگاه می تراود... که چکمه پوش های کوردل هنوز نتوانسته اند شعله درخشان جنبش

 

 دانشجويی را خاموش کنند... که همگان بر آن ايمان راستين برسند که؛ "دانشجو می ميرد، ذلت نمی

 

 پذيرد"...

 
گيرم که می زنيد،

 

گيرم که می بريد،

 

گيرم که می کشيد،

 

با رويش ناگزير جوانه چه خواهيد کرد؟...

 

    

     خاتمی هم به دانشگاه آمد، در استقبالی واقعا بی نظير، تا خاکستری ها بدانند که با تخريب

 

 عقده وار خاتمی پس از دو سال از کنار ماندنش از صحنه، نمی توانند ذره ای از محبوبيت او در

 

نزد قشر فرهيخته بکاهند. هجوم جمعيت ۶۰۰۰ نفری به دانشکده فنی، به همگان به روشنی

 

 نماياند، که چقدر باشکوه، بسيار گيرا تر از خاطره تلخ سه سال قبل، در همان سالن، خاتمی مورد

 

 استقبال دانشجويان قرار گرفت تا ديگر آن خاطره تلخ سه سال پيش فراموش شود. خاتمی در

 

 خارج از حاکميت، بسيار محبوب تر از خاتمی درون حاکميت بود؛ که خاتمی، مرد سياست

 

نيست، مرد صداقت است...

 

  

                      

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 18:45 |
... و در ۱۶ آذر ۱۳۳۲، در پیش پای نیکسون، سه دانشجو به خون غلتیدند... و سه قطره خون بر سیمای دانشگاه تهران نشست...

و از آن خزان خونین، گویی بر تقدیر مقدری نگاشتند که دانشجو و سیاست، دانشجو و اعتراض، دانشجو و فریاد بر سر حاکم مستبد زمانه...

دیکتاتور همواره هست، با پیشینه ای به بلندای روزگاران. و اما وظیفه هر آگاه و توانایی ست که تلاشی هر چند خرد برای تقابل با خودکامگی دیکتاتور نماید. هراس و وحشت دیکتاتور هم از این است، از همین آگاهان می ترسد، از همین پژوهندگان؛ و این گونه است که مدت هاست در سر می پروراند رویایی که دانشگاه را به پادگان تبدیل نماید...

و آن هنگام که آن آگاه دست از کار بشویدو اسیر یأس شود، و فروغش به سردی گراید که تلاشش ره به جایی نخواهد برد، دیکتاتور به خواسته اش می رسد و بیرق سیاه اختناق را بر سراسر کشور سایه می افکند. که می داند دیگر دانشجوی آزاده ای با شهامت در برابرش نخواهد ایستاد تا از حقوق ملت دفاع کند، که دانشجو، فرزند خلف ملت است...

آن دیکتاتور، شاه باشد یا پرزیدنت، عمیق ترین پاشنه آشیلش جنبش دانشجویی ست، دانشجو است که می تواند کورسویی از امید و آزادی را در کشور زنده نگه دارد، و این وظیفه بزرگ دانشجو ست، همانگونه که شریعت رضوی، قندچی و بزرگ نیا در آن ۱۶ آذر جانشان را بر این ره نهادند...

کاش دانشجو این را درک نماید، و این مسئولیت را در خود حس کند، که در شرایطی که همه جامعه در تاریکی شب به بیراهه می روند، چراغ به دستان اگر خاموش بنشینند گناهکارند...

 

 

تعدای از دانشجویان دستگیر شده در تجمع دانشگاه تهران، همچنان در بازداشت می باشند.

تجمع و تريبون آزاد در دانشگاه مازندران در اعتراض به تداوم بازداشت دانشجويان.

اسامی ۲۸ تن از دانشجویان بازداشت شده در روزهای اخیر.

تجمع در دانشگاه بوعلی سینای همدان به مناسبت روز دانشجو.

بیانیه شورای عالی جبهه ملی ایران - اروپا به مناسبت ۱۶ آذر.

اطلاعیه شماره یک دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب.

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 22:39 |
 

   ويران می آيی، در سکوتی سرد، روی فرش هزار رنگ خزان، آرام پرسه می زنی... باد

می وزد و برگ های پاييزان در آغوش باد به رقص می آيند... تانگوی زيبايی ست بين

برگ و باد! سردی پاييزی چنان در عمق جانت تجلی مي کند که انجماد زمين را باور

داری... و بنشينی به اميد آن که شايد آفتابی برآيد؛ اما در شکوه سرمای خزاني چنان

احساس رمانتيکی لانه می کند که هم چنان ترنمش را پاس بداری؛ که پادشاه فصل ها،

پاييز...

 

پاييزاني ديگر است، و در آذر ماهي سرد و باراني، بار ديگر يادم مي آيد آذر ماه ۷۷ را، و اين

بار، نهمين سالگرد آن پليدي ها و ديو صفتي هاست، که انديشمنداني از ديار آريايي را

روانه گيتي دگر نمود... و حال، در خفقاني بي رمق، تنها زمزمه اي مي شود پاسداشتي

براي آنان، و براي داريوش و پروانه، و دخترشان پرستو...

يک روز

شايد يک روز

که افتاب

گيسوی نقره ای دماوند پير را نوازش مي کند

در يک غريو تندر بارانی

در يک نسيم نوازشگر بهار

يک روز

شايد

همراه پرواز پرستوی عاشقی

واژه لبخند

به سرزمين سوخته من بازگردد

اميد کوبه در را بفشارد

و سپيدی

جای تمامی اين سياهی ها را پر کند

آن روز

بر مردگان نيز سياه نخواهم پوشيد

حتی بر عزيز ترينشان…

« پروانه اسکندری ( فروهر ) »

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 22:46 |