و چه داستان غریبی ست
یک فروپاشی، فروپاشی در اوج، سقوطی هولناک در اوج صعود، به سان فواره ای که درست
نقطه اوجش، آخرین نقطه بودنش است... تا در خلوتی سرد و تاریک بنشیند و تنها یاد
روزگاران شکوه و شوکت را باز آورد... داستانی که داستان شخص نیست، داستان اجتماع
است... قصه غم انگیز ملتی ست که زمانی بر فراز عرش بوده اند و اکنون در زبر فرش...
قصه مردمانی که روزگارانی با باورها و اندیشه هایی نیک، فرهنگ و تمدنی گرانقدر
آفریدند و با شکوهی بی نظیر بر قله گیتی ایستادند... صبوحی فرخنده مردمانی که
روزگارانی به حقیقت وجودی خود پی برده بودند... و اکنون از آن شکوه دیرین، تنها
ویرانه، نگاره و تندیسی بر جای مانده است... داستان انسان هایی که زمانی به اندیشه
فرداهای روشن، خروشیدند، بر آشفتند، و تحول و انقلابی عظیم را رقم زدند... به
آرزوی آن که روزگار آینده از آنِ آنان باشد... که شاید فردا از آنِ آنان باشد...
اما درنیافتند سایه مصیبت بار وحشت را، و نشناختند نگون بختی خانگی را...
.jpg)
رفیق من، سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هچ کس نیومد
سری به تنهاییم نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگه بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و
امید
همیشه محتاج به نور خورشید...
آهنک های "سنتوری
" را می توانید اینجا بیابید.



















