آن چه در اين نوشته مي آيد، مديحه نيست. مرثيه است. مرثيه اي در سوگ تراژدي خاموشي مردمي منجمد. مرثيه اي در سوگ ملتي بيچاره كه محتاج قهرمانند. در سوگ ملتي كه حافظه تاريخي ندارند. ملتي كه خود نمي خواهند و در اين سستي انكار ناپذيرشان، نه تنها زندگي خود، كه نسل هاي آينده را هم به سوي خاكستري هاي بي امان مي كشانند.
موومان يكم:
انگار 8 ساله ام. دوم دبستان. زندگي خلاصه مي شود در بعد از ظهرهاي كشدار پشت نيمكت هاي چوبي تايم بعدازظهر. خلاصه مي شود در ولع بلعيدن نان فانتزي در زنگ تفريح. و خلاصه مي شود در غروبي نارنجي رنگ روي ديوارهاي آجر سه سانتي، كه از مقابل آن سيلي كودك به خانه مي گريزند. در اين ميانه آن چه به گوش مي آيد،صحبت از آمدن مردي است كه انگار متفاوت با گذشتگان است. مردي كه دوآتشه ترين هوادارش هم به انتخابش ايمان ندارد. يك آرزوي محال است و يك روياي شيرين، راي آوردنش. آن گاه كه در تلويزيون هم جماعت عمامه به سر صراحتا نام ناطق را به عنوان نماينده اصلح بر زبان مي آورند، آن عمامه مشكي، با چهره اي آراسته و لبخندي جذاب، خاموش مي ايستد و به بلنداي دماوند چشم مي دوزد. آن گاه كه مي شمارند، در تشويش و استرس هيجان چندين هفته اي همه آن جوانان و زنان چشم انتظار تغيير، اين «او» ست كه نامش يكايك از صندوق ها بيرون مي آيد. كه ملتي با 80 درصد حضور به پاي صندوق مي آيند تا يادگاري عجيبي بر صحنه اجتماعي اين ديار رقم بزنند. كه همه ناباورانه، با لبخندي غريبه چشم به آسمان ابري بدوزند و در دل هايشان به 20 ميليون بينديشند. تا بعدها، برآمدگان آن دوران، بگويند كه؛ " ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم"
موومان دوم:
9 سالگي و 10 سالگي هم مي گذرند. با شنيدن وقايعي كه آن هنگام، چندان مرا برنمي انگيزد. كه شايد آن هنگام، اصلا درك نمي كنم، كه كشته شدن 9 دانشجو در سحرگاهي خونين يعني چه. كه قتل 5 نويسنده به جرم نوشتن و انديشيدن يعني چه، آن هم قتلي كه توسط آناني كه بايد پاسدار امنيت باشند، صورت بگيرد. اما يك چيز را حس مي كنم، اين كه برادر خوش تيپ آن سيد آراسته، راي اول مردم تهران مي شود. اين كه خواهر يك زنداني سياسي راي دوم مي شود، و برادر وزير كشور زنداني، راي پنجم.مي آيند، پاي صندوق مي مانند، صد ها دانشجوي 19 ساله، تا خود صبح با چشم باز كنار صندوش مي نشينند تا آرايشان به يغما نرود. و در سپيده دم، لبخندي بر لبانشان مي نشيند.
موومان سوم:
انگار 12 ساله مي شوم. آن سيد ديگر خندان نيست. حزن در صدايش نشسته است و ريشش، سفيدتر شده است. با اشك و اندوه از ناچاري اش براي آمدن مي گويد. يكي نااميد و دلشكسته از گذاشتن و گذشتن مي گويد، و يكي از خروج از حاكميت. يكي كه گلوله به دهانش شليك شده و توان حرف زدن هم ندارد، از رها كردن و رفتن و پشت غبار گم شدن مي گويد. اما سيد، با اشك مي آيد.
موومان چهارم:
تيغي آن بالا نشسته است كه همه مجلسيان را مي برد. بدون حرف اضافه. روزهاست كه مجلس در خاموشي تحصن به سر مي برد. در خاموشي نمايندگاني كه باورشان نمي شود كه در عرض چهار سال، صلاحيتشان دگرگون شده است. كه دودستي از واهمه گوشه نشيني و دوري از قدرت، به صندلي هاي مجلس چنگ زده اند. چقدر براي مردمشان؟ چقدر براي خودشان؟
موومان پنجم:
هيچ كس در آن جمعه خلوت پاي صندوق نمي رود. آمار مشاركت در تهران به ياوه نزديك تر است! 12%! آن سيد خندان روزهاي دور، ساكت تر از هميشه در واپسين ساعات شامگاهي پاس صندوق مي رود. راستي يه سوال آقا سيد! خدائيش اون روز 30 تا جاي كاغذت پر شد؟!
موومان ششم:
حالا 16 ساله مي شوم. آخرين روزهاست، وقت رفتن است. ساختاري كه از هميشه محافظه كار تر شده است، حالا به آخرهاي راه رسيده است. همه سكوت كرده اند، جمعي در پشت ميله، جمعي در آن سوي آب، و جمعي در كنج عزلت. و سيد، تنها فقط مي نگرد كه آيا آخرين كارش را خواهد توانست به درستي انجام دهد؟ آيا آراي ملتي كه دو بار 20 ميليوني اش كردند،را پاس خواهد داشت؟
يكي از وزيرانش علم شد. تند دويد و تند دويد. گفت كه به حكم حكومتي پايبند نيست. رد صلاحيتش كردند. يك نامه از رئيس مجلس به رهبر، يك نامه از رهبر به شوراي نگهبان، معين با حكم حكومتي تاييد صلاحيت شد! اشتباهش اولي بود يا دومي، مجبور شد 180 درجه بچرخد. جرأت آن را نداشت كه بر سر حرفش بماند. سيد دويد و دويد كه آراي ملت بر باد نرود. اين سمت، هواخواهان معين و رفسنجاني و قاليباف به جان هم افتاده بودند، كه آن وسط،يكي از همه گمنام تر، شد تركش اصلي اصحاب! يكي تيتر زد؛ " معجزه اي براي احمدي نژاد در راه است"، و يكي ديگر پرسيد؛ " احمدي نژاد كيه؟!"
و به همان سادگي بالا آمد، در ساعتي 1 ميليون راي شمردند و همه اش به نام او شد. دور دوم شد، آن ها كه تا هفته پيش به هاشمي فحش مي دادند، حالا بر سر مي زدند كه ترو خدا يكي به هاشمي راي بده! اما برگ برنده در دست آن ستادي بود كه موتورسوارانش محله به محله گشتند و حماسه سرايي كردند. برگ برنده دست آني بود كه ناظران را از حوزه بيرون انداخت. برگ بازنده، وزير كشور بي خاصيتي بود كه در جلوي چشمش آرا به هم ريختند. برگ بازنده، همان سيد، آن رئيس جمهوري بود كه تقلب را، يك بداخلاقي ساده دانست. آن هنگام كه همه برخاستند و فرياد خطر تحجر و اختناق را سر بر آوردند، ملتي چشمشان به پابرهنه اي دوخته شده بود كه بوي رجايي را مي داد. آن هنگام كه رئيس جمهوري فرياد زد، به كسي راي مي دهم كه به آزادي هاي ملت وفادار است، عده اي از رايحه خوش خدمت مست شده بودند. و اين بار يكي ديگر حادثه آفريد، يكي ديگر كه معكوس قبلي در جهت آراستگي بود.
موومان هفتم:
سال ها گذشتند، 17، 18، 19 ساله شدم. استثنايي ترين دوران ساليان اخير. آزموده هاي دهه 60 بودند كه دوباره آزموده مي شدند. ساعت ها جابجا نشدند، ضرر اقتصادي داد، اين بار به صورت كارشناسي به اين نتيجه رسيدند كه بايد ساعت ها تغيير كنند! نفت بالا كشيد، بالا كشيد، بالا كشيد، و مردم هرچه سفره شان را نگاه كردند، جز دود نفت، چيزي نديدند. ليست مافياهاي اقتصادي در جيب پرزيدنت ماند و ماند تا پوسيد. گوجه فرنگي شد آلارم اقتصادي مملكت و تخم مرغ شد طلاي سفيد. چماق به دستي قلم به دست شد، و سمبل تزوير و تقلب و فساد، شد وزير كشور. آن طرف ها، يكي به جنگ دنياها مي رفت و دهان كه باز مي كرد، صدها تحريم و قطعنامه عليه ايران صادر مي شد. آن طرف ها، يكي هرچه آبرو و اعتبار تمدني هفت هزار ساله بود، در سيني گذاشته بود و همراه نامه ها و ياوه هاي بي پاسخ، به جوي آب مي ريخت. آن طرف ها، يكي در هيات دولت، براي امام عصر سجاده و بشقاب مي گذاشت. آنطرف ها، ميليارد هاي نفتي بي سرنوشت مي ماندند، اين طرفها، جانبازي خود را به آتش مي كشيد.
موومان هشتم:
حالا 20 ساله ام. نه، انگار دوباره 8 ساله ام. در اين سيكل دايره اي بي معنا و سرانجام گير افتاده ام. ملتي كه حافظه تاريخي ندارد، بايد هم همه چيز را دوباره تكرار كند.ملتي كه تا لحظه پاي صندوق، رايش را شاخك هاي احساسي اش در آن لحظات تعيين مي كنند، بايد هم به اين آزمايش و خطاهاي بي محتوا عادت كند.
اين آخرين موومان از سمفوني مرثيه دردناك ايران اين روزگاران است. مي دانم، همه را مي دانم. مي دانم كه اين يكي ها هم دلشان به حال من و تو نسوخته است. مي دانم كه اين ها هم، پايش كه بيفتد، در بي اخلاقي و شارلاتاني دست كمي از آن يكي ها ندارند. مي دانم كه اينان هم چه ننگ هايي بر بار آورده اند، از تحصيل و دانشجويان پولي تا آغاز سد سيوند. اما من ترجيح مي دهم آن دانشجويان پولي را به اين حمايت از خانواده. من ترجيح مي دهم پاييز را به زمستان، و زغال را به خاكستر. مي دانم كه دوباره شانه هايم پلكان ارتفاع تو مي شوند، اما بيا بالا، شايد كه دست هاي ملتم هم به پله هاي اول برسند. پله اول بهتر از ماندن در زير زمين است. بگذار تا شانه هايم بشود سركوب خشونت، و خيالم بشود وحشت اوين، شايد كه آيندگانم، به سستي و سكوتم مشمئز نشوند. شايد كه دريابند كه شانه هايم را اين جا، جا گذاشتم.